هیچ جز این

برای من که تصور کردن به میزان فوق العاده ای آسان و دلپذیر بود و یکباره این توانایی را به طور کامل از دست دادم،الان،در این لحظه،تصور نبودن آدمهایی که امروز،الان، و در این لحظه هستند واقعا امکان پذیر نیست

ادامه ش در نگرانی و ترس گم  شد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٦ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات ()

چقدر خوشحالیمان برای دیگران,تنهاییمان برای خودمان؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات ()

آنروزی که گفتند یک سال کابوس را در مقابل مقدار زیادی پول می پذیری بی درنگ گفتم "بله"

شاید کابوس هایمان اگر بخشی از واقعیت را در خود نداشته باشند تحمل پذیر شوند.شاید این تطبیقشان با واقعیت است که آنها را اینطور هولناک می سازد.حتی احتمال اینکه روزی بتوان این تصاویر را در زندگی واقعی دید،نزدیک شدن این احتمال ها،همه بر بار ترسناکی یک کابوس می افزایند.

آنروزی که گفتم بله احتمالا درک درستی از کابوس نداشتم.احتمالا به خواب های آشفته ای فکر می کردم که هیچ مصداقی در زندگی نداشتند.بودند آن زمانی که خواب بود و همان موقع معنایی داشتند اما در بیداری حتی نمی شد آنها را توصیف کرد آنقدر که ناملموس بودند.

فصل اول همیشه بود.فصل اول که معمولا شروع بود و آنقدر هم سخت.گاهی فقط تصادف،اتفاق اینها می تواند فصل اول را خودبخود بوجود آورد و بعد آدم را بیندازد در یک باتلاق مسئولیت

زندگی ما را سخت می گیرد گاهی! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات ()

چرا کتلت ها این شکلی شدند؟چرا مربع نشدند؟

چرا آدمها لایه لایه ند؟چرا هر لایه که پیش می رویم این همه باور نکردنی هستند؟چرا بعضی حرفها انقدر سنگین است شنیدنش؟گفتنش هم همینقدر سنگین است؟

بوی چای سبز،این خستگی عجیب که بیرون نمی رود به این زودی ها

یکسری جملات،عبارات کلیدی هستند که بار معنایی خیلی زیادی دارند.خیلی زیاد تر از آنچه که بنظر می رسد.گاهی اصلا یکسری جمله ها را می گوییم احتمالا تا دقیقا برعکسش برداشت شود.خیلی عجیب است این حرف زدن.

گاهی ذهن آدم خالی می شود.خیلی زیاد خالی می شود.هیچ چیز پیدا نمی شود برای گفتن.این موقع ها فقط می توان آسمان را از بین شاخه های بلند خشک بید مجنون،در یک شب نیمه ابری نگاه کرد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات ()

برای من خانه را اتاق ها و بخش های مختلفش می سازد نه آدمهای داخل آن.یکی از این بخش ها آشپزخانه است.بیشتر که بخواهم به آن فکر کنم،خاطرات زیادی از آن به ذهنم می رسد.از آشپزخانه ی خانه های مختلف حتی.خیلی از خاطرات جالب من در آشپزخانه شکل گرفته اند.نمی دانم این به این دلیل است که در فرهنگ ایرانی بیشتر زندگی آدمها در آشپزخانه می گذرد یا شاید این چون این اتاق در زندگی من نقش ویژه ای داشته.علاوه بر ماهیت خود آشپزخانه ظرف و ظروف و وسایل آن هم به آن ویژگی هایی می بخشند.اهمیت دم کن یا دم کنی (!) بر کسی پوشیده نیست(احتمالا بر خیلی ها پوشیده است) این وسیله می تواند به صورت آماده تهیه شود یا از تکه ای پارچه که دور در قابلمه می پیچند  بدین منظور استفاده شود.دم کردن در بیشتر مواقع مرحله ی پایانی آشپزی می باشد.آن زمانی که شعله ی گاز را تا حد ممکن کم می کنیم و می گذاریم محتوای قابلمه تا مدتی معین دم بکشد.زمانی که از دم کن استفاده  می شود ما می توانیم مطمئن باشیم همه چیز خوب پیش می رود و به شستن ظروف استفاده شده در طی آشپزی بپردازیم.دم کنی ها رنگ های متنوعی دارند و معمولا بسته های اماده ی آنها از 3 یا 4 یاسایز مختلف-با توجه به اندازه ی در های قابلمه- تشکیل شده اند.همین دم کن مهم اگر در تهیه مربای به استفاده نشود رنگ مربا زرد می شود.اما اگر در مرحله ی مورد نظر از دم کن استفاده کنیم،رنگ مربا قرمز می شود که این معمولا در مرباهای به فاکتور مهمی می باشد.

از دیگر وسایل موجود در آشپزخانه سینی می باشد.سینی در خانه ی ما و مادربزرگم معمولا پشت شیر ظرفشویی قرار دارد.البته این سینی دم دستی می باشد.سینی های بزرگتر و سینی های مجلسی(!) جاهای مخصوص دیگری دارند.سینی ها ابعاد و اشکال متفاوتی دارند که بدان نمی پردازم.سینی محبوب من که چندی پیش به شرکت رفت با یک سینی جدید خیلی سوسول (:|) جایگزین شده است.این سینی جدید کمی بزرگتر از قبلی است.دسته دارد و روی آن عکس یک ظرف میوه قرار دارد.مادر میگوید آنرا 14هزار تومان خریده که با توجه به جنسش که فکر می کنم ملامین باشد(همان ماده ای که  پودرش در شیرخشک های چینی برای بالابردن درصد نیتروژن استفاده می شود) بنظر من خیلی گران است.

من همه چیز را گران می بینم .برعکس مادرم.من اخیرا دچار بیماری جدیدی شده ام احتمالا.مادرم خرید می کند.تقریبا هر روز.با توجه به نزدیک بودن یکی از این فروشگاههای زنجیره ای به خانه و بیرون رفتن هرروزه ی مادرم برای آوردن سارا از مدرسه،ما تقریبا هر روز با حجم عظیمی خرید روبرو می شویم که البته جدیدا اینطور شده.و من همانقدر که مادرم از این خرید لذت می برد و احساس آرامش می کند در عذابم و استرس می گیرم.فکر می کنم دلیلش دخیل کردن بیش از اندازه ی من در دخل و خرج خانه و کلا حساب و کتاب هاست.طوری که مدتی پدرم تصمیم گرفته بود کلا میزان درآمد ماهیانه را به من بسپارد نه به مادرم و این خیلی مسئولیت وحشتناکی است.

من این روزها حال خوبی ندارم.اگر بخواهم خیلی واضح صحبت کنم چرت و پرت گفتنم احتمالا بخاطر همین است.این که مغزم در حال حاضر سعی شدیدی بر این دارد که همه چیز را طبقه بندی،دسته بندی و تحلیل کند.من نمی توانم فکر کردن را رها کنم و نوشتن هم دردی را دوا نمی کند.این روزها هر دو صفحه ای که سوال حل می کنم 1 صفحه می نویسم و نیم ساعت بر سرم می کوبم نصفش برای درس نصف دیگرش برای زندگی.

ما همه درگیریم.درگیر تصمیمات دیگران.انتخاب دیگران.نمی شود ایزوله و منزوی زندگی کرد.به هیچ وجه امکان پذیر نیست.گاهی این درگیری برآیند مثبت دارد اما مثل هر مسئله ی دیگر برآیند منفی آن بیشتر به چشم می آید.این روزها این برآیند منفی خیلی آزاردهنده شده.شاید چون زیاد شده.چون من درگیر حرفها،تصمیمات،کارهایی می شوم که فکر می کنم به من مربوط نیست.فکر می کنم برای من حل و تمام شده است اما نشده.یک تلنگر کوچک کافی است تا نشان دهد چقدر می توانم ازین تعادل فرضی که برای خودم ایجاد کرده ام جابجا شوم و همه چیز از کنترل خارج شود.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات ()

مثل تمام حرفهایی که می زنم،اگر یکبار دیگر به هرکدام فکر کنم 80% شان را نمی زنم.مثل زندگی روزمره،ازین فونت پیشفرض لعنتی متنفرم اما هیچوقت عوضش نمی کنم.آدمها،آرزوهایشان،میزان لذت و رنجشان در هر شرایط،خیلی خیلی متفاوت است.آدمها،طرز فکرشان،برداشت هایشان حتی از یک مسئله مشترک،نگاهشان به یک مسئله مشترک،خیلی خیلی متفاوت است.آدمها را نمی توان شناخت.می توان حدس زد که آن حدس هم مثل بقیه چیزهای عجیبی که در زندگی هست یک چیز کاملا تصادفی ست.می تواند درست باشد یا غلط یا تا حدودی از هردو.میزان این حد و حدود هم خودش تصادفی ست احتمالا.یک سری از روابط علت و معلولی را درک نمی کنم.اخیرا که هیچکدامشان را درک نمی کنم.رابطه ی علی را نمی فهمم.یعنی چیزی که من از آن می دانستم با این چیزهایی که اخیرا می بینم جور در نمی آید.چیزهایی هست که گفتنی ست.آن وقتهایی که آدم می خواد یکی را پیدا کند سرش غر بزند یا حرف جدی به اصطلاح.ازآن حرفهایی که من کم می زنم گمانم.آن وقتهایی که از گفتن و خندیدن،گفتن و آدمها خندیدن خسته باشم،یکی باشد که حرف بزنم که البته نصفش یادم برود و نصفش را خودم هم نفهمم.اما یکی باشد که گوش کند.یک حرفهایی هم هست که گفتنی نیست.آن موقعی که آدم خسته است.برمیگردد به شهر نگاه می کند و دلش فریاد می خواهد خیلی زیاد.آن موقعی که فریادش از چشمهایش بیرون می آید و به شهر نگاه می کند و به این همه اتفاق.و به این همه ...چیزهایی که شاید اسم ندارند.حرف هایی که نمی توان زد.این حرف ها را فقط باید سکوت کرد.این حرف ها را باید ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات ()

فکر کنم هیچ آدمی به اندازه ی من به فرداهایش امیدوار نیست.همه ی کارها؛ساعت که از 10 گذشته؛ می ماند برای فردا.همه چیز روی این کاغذهای مربع صورتی کوچک لیست می شود برای فردا صبح زود.آنموقعی که زنگ ساعت را قطع می کنم.می گویم "به درک" و می خوابم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات ()

خواب میبینم.خواب س را.خواب می بینم خیلی خوشحالیم کلا و با خودم فکر می کنم چرا؟شاید چون قبل از خواب فکر کردم که چرا؟کلا چرا؟اتفاقهای زیادی می افتد در زندگی من که چند وقت بعد انگار تازه از خواب بیدار شده ام و با خودم فکر می کنم چرا؟خودم را درک نمی کنم در بیشتر مواقع،آن خودِ لحظه ای عجیبم را.شاید همه چیز قرار بود اینجوری شود.قرار بود که نبینیم هم را یکهو.فکر که می کنم میبینم خیلی چیزها دست ما نیست واقعا.خیلی چیزها.

بعد از آن خواب پنگوئن دیدم و جوجه تیغی.خواب دیدم کلا خیلی من را دوست دارند.مخصوصا پنگوئن.بعد در خواب هی فکر می کردم که اینها در واقعیت هم نوک داشتند؟دارند فکر کنم.این نوکش هی می رفت در بازوی من.خیلی هم تیز بود.

بیدار که شدم گیج گیج بودم.شاید از س،شاید از پنگوئن و جوجه تیغی یا از اسمسی که من را از خواب پراند و امتحان تجزیه.که هیچکارش نکردم و به هیچ وجه نمی تواند آن 4واحدی کوفتی را جبران کند و حتی تشدیدش می کند.

حس می کنم یک چیزهایی با تاخیر آوار شده اند سرم.با خیلی تاخیر.یا شاید چون عصر جمعه ست این طوری شده ام.نگرانم خیلی زیاد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات ()

now he's gone I don't know why

until this day,sometimes I cry

he didn't even say goodbye

he didn't take the time to lie

این عادت زشتی است که من فلش آدمها را می گیرم و بهشان آهنگ می دهم.کلا مسخره ست.شاید سعی می کنم به آدمها نزدیک تر شوم با آهنگ هایشان.سوگل می گفت خیلی هم هنر است که انقدر سلیقه آدمها را زود بفهمی.نمی دانم.برای سوگل هم هر چند وقت یکبار آهنگ می برم.برای تولد آدمها هم گاهی آهنگ می خرم.یک وقتهایی،دم غروبهایی،این آخر هفته های لعنتی مثلا،تازه می فهمی آن آهنگ هایی که سفارش می کنند پاکش نکنی چه بوده!می فهمی که فلش مردم را نگیری آهنگ بریزی برایشان.کلا حافظه چیز خوبی نیست.آخر هفته هم همینطور

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات ()

بلد نیستم بنویسم.یک شروع دیگری در ذهنم بود.آن موقعی که بابا رفت و من داشتم نان و ماست می خوردم بعنوان ناهار.یک فکر خوبی داشتم که هرچقدر فکر کردم الان یادم نیامد.حالا همین که یادم نیامد شد یک شروع خودش.

دلم می خواست یک بار حداقل طباخی رفته باشم یا بدانم آنجا چه می گذرد.کی گوسفند میگیرند،کی درست می کنند و چکار می کنند و اینها.فکر کنم مقدار زیادی از فرایند در صبح خیلی زود اتفاق می افتد.تقریبا تنها چیزیست که می دانم و از آن هم اصلا مطمئن نیستم.هر دفعه که کله پاچه خورده ام یا مامان پز بوده یا مامان بزرگ پز یا زن عمو پز!یک بار هم یک کنسروی گرفتیم که یک قوطی چسب مایع بود با دو تکه استخوان.

دوست داشتم می دانستم چه می گذرد در طباخی و الان تعریف می کردم که دوست دارم یک طباخی داشته باشم به جای کافه که خیلی ها دوست دارند داشته باشند.بعد نمی دانم که هنوز هم همین درست است که بگویم صبحها به جای یک عالمه آدمهای رنگی رنگی و عجیب هنری یک سری مرد سیبیلو می آمدند کله پاچه می خوردند خیلی هم ساکت بودند کسی هم با کسی حرف نمی زد من هم لابد یک گوشه رادیو گوش می کردم.نورهای مغازه هم ترکیب عجیبی از زرد و سفید خیلی پررنگ بود یک عالمه آینه هم در دیوارهای مغازه بود و این چیزها.

امروز بابا داشت یک چیزی تعریف می کرد که من همیشه فکر می کردم جک بوده و وقتی پرسیدم گفت نه واقعی بوده.و من بعد از کلی تعجب به جک هایی که یادم بود فکر کردم و یک لحظه تصور کردم مثلا همه آنها واقعی باشند.بعد به این فکر کردم که این جک ها که امکان ندارد واقعی باشند از کجا می آیند اولین بار؟یک تیمی با هم جک درست می کنند؟یا یک نفر؟بعد آن یک نفر ازینکه ببیند جکش در یک کشور پخش می شود خیلی خوشحال می شود؟چرا یک زمانی یک عالمه جک داشتیم ولی الان هیچی نیست؟آدمها الان به همچین چیزهایی نمی خندند یا تمام شده واقعا موضوع ها؟کلا مسئله جالبی است.

این روزها خبری نیست.آها!با این می خواستم شروع کنم یادداشت را که حرف باد هواست!چقدر هم مسخره.چقدر آدمها حرفهایی می زنند که بعدش هیچی!و ما چقدر الکی با حرف خوشحال می شویم.ناراحت حتی.ازینکه حرف اینقدر باد هواست واقعا آدم متاسف می شود گاهی.

خب من حال خوبی ندارم.من نمی دانم این استادهایی که آدمها باهاشان صحبت می کنند و مثلا 7شان میشود 13 چطورند.من هیچوقت ندیدم ازین استاد ها!یک سری شان که فقط می گویند نمره هات را جمع بزن و برو بیرون.یک سری دیگرشان اصلا برگه هم نشان نمی دهند.یک سری دیگرشان کلی که حرف می زنی و گریه می کنی و هرچه تهش می گویند که از دستشان کاری بر نمیاید!من جدا نمی دانم این استادهای دیگر از کجا می آیند!مال از ما بهترانند همش.از استاد هم شانس نداریم.این 4واحدی لعنتی را در واقع نمی دانم چکار کنم.با استادش که نمی توانم حرف بزنم!خودش هم که عمرا به صورت خودجوش دلش نمی سوزد!!خسته ام دیگر.هیچ چیز فایده ندارد انگار.هیچ چیز.

دیروز با س حرف می زدیم.یکهو نگران می شود اصلا!من هی فکر می کنم حالا این وضع من برای این آدم چه اهمیتی دارد آخر؟چرا انقدر وحشتناک می شود من را که نگاه می کند.هی خواستم یک جوری بگویم که چرا اینقدر نگران می شوی و اینها،فکر کنم جور بدی منظورم را گفتم.کلا منظورم را همیشه بد میگویم.کاملا مخالفش.یا خیلی آن طرف تر!ترانسش!!

با این حال نزار داشتم راه می رفتم،یکسری بیل را می کشیدند روی آسفالت و خاک برمیداشتند.شنیده ای چه صدایی می دهد؟به جای آهنگ الان آنشکلی ام.من که همیشه فکر می کردم مثل "moonlight memories" ام.صدای بیلی می دهم که می کشندش روی آسفالت و خاک برمیدارند.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت