هیچ جز این

مثلا یکی باشد که من را با "مفیستو" آشنا کند!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط سعیده نظرات ()

"می زند گاهی

برق کوتاهی

در شب تارم

شعله ی آهی"

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط سعیده نظرات ()

تنهایی

چراغ های ما را روشن می کند

برایمان چای می ریزد

شعر می خواند

گاهی هم

شعری می سراید

تنهایی من جدا

تنهایی تو،جدا

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٩ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط سعیده نظرات ()

این نوا

می برد مرا به تک تک لحظه های با تو بودن

می برد به آرامش

می برد به آنجا

"که شرابم نمی برد"

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٩ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط سعیده نظرات ()

"هراس بی تو ماندنم ادامه دارد..."

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات ()

"چرا" و "چه شد" قصه ی تکراری ماست و "همینجوری" و "هیچ" مشتی ست بر دهانمان و بیانگر این حماقت که این راه غلط و بیهوده را چرا چندین بار...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط سعیده نظرات ()

جمعه شب و من حتی کسی را ندارم که گندهای آخر هفته را پیاده کنم.این آخر هفته های اخیر به خودم گند می زنم.خودم با خودم درگیر می شوم و نهایتا انگار باری باشد بر روی شانه هایم.درد شانه هایم را رها نمی کند.یاد این کتاب آخر مستور می افتم.نوید را درک می کنم با درد چاقوهایی که بر روی شانه اش حس می کرد.کاملا درک می کنم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات ()

هی میخواهم جمع ببندم،میبینم من همیشه استثنا شده ام.همینقدر ضعیفم که هیچ چیز را نتوانم تغییر دهم.همه چیز که قرار نیست دست من باشد.همیشه که خواستن نمی شود توانستن.

از کنسرت هایی که نمی روم دلگیرم.از تمام لحظاتی که جایی در گوشه ای صدایی برپاست و من نیستم.من که به خودم می آیم و می بینم پارچ را پر آب می کنم و نمی دانم برای چه!کتری که پر آب است و قوری را گذاشته ام کنارش که چای دم کنم.نمیفهمم چرا پارچ را آب می کنم.نمی فهمم چرا در گوشی ام می چرخم.گوشی ای که صفحه اش روشن می شود و توجه م را جلب می کند که فقط و فقط بگوید باتری ندارد.چرا؟چون منتظر بودم.از صبح تا شب منتظرم.از شب تا صبح منتظرم.کارم شده راه رفتن،قدم زدن های بی هدف و بی مقصد.نشستن سر چهار راه در همان آلاچیقی که روزهایی با س می نشستیم.نگاه کنم به ماشین ها که پشت چراغ قرمز می ایستند و این همه آدم که همه برای خودشان ماجرایی دارند پیچیده تر از ماجراهای من.این همه آدم.کارم شده آهنگ گوش دادن.خوابیدن.که نباشم و انتظار نکشم.خیلی وقت بود انتظار اینطور برایم زجر نشده بود.از آخرین ها چندین سال می گذرد.هر روز از خودم می پرسم چرا؟چرا باید بعد از سالها برگردم به هرچیزی در گذشته؟چرا باید تکرار شوم؟چرا باید انتظار بکشم؟

دلخوشی هایی هستند که بیخ گلویم را می گیرند!دلخوشی هایی هستند که آوار می شوند بر سرم.اینروزها از همه چیز می ترسم.از خودم بیشتر از همه.این روزها از خودم دلگیرم.ناراحتم.که چرا؟چرا ضعیفم.چرا نمی توانم؟و مسخره ست.همه چیز.این نتوانستن ها.شاید این نخواستن ها.خواستن ها و نتوانستن ها؟نمی دانم.

شده ام یک سری جمله ی گنگ و یک لبخند غم انگیز.شده ام یک آهنگ تکراری.قول های بیخود.قدم های آدمی که خودش هم نمی فهمد از چی،چی میخواهد!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات ()

معجزه ی بهار را باور دارم

سرسختی تو را هم

من که مغلوب هر دو ام

کدامیک پیروز می شوید

در بازی انکار و عشق؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات ()

عبارت "هجوم خاطرات" چرت نیست.ترکیبی نیست برای زیبایی شعر ها و نوشته ها.حقیقت دارد.گاهی همه چیز،هرچه که آزار دهنده می شود هجوم می آورد به سمت آدم.از آن زوایای پنهان ذهن.چیزهایی که آدم نمیفهمد حتی از کجا پیدا می شوند.چطور تا الان پنهان بودند.همه دست به دست هم می دهند،دوره ات می کنند و پای کوبیشان آغاز می شود.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط سعیده نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت